شادی نامه
از همه ی شما عزیزان که هنوز بهم سر میزنین واقعا ممنونم.من امدم که عذرخواهی کنم که 1)بهتون سر نمیزنم2)نطری نمیدم 3) اپ میکنم خبر نمیدم4).....
واقعا شرمندم...ولی کلا خیلی بی حال شدم.دیگه حوصله ی خودمو هم ندارم.تازه دارم معنی این که دنیا 2 روزه یک روز غم و دیگری شادی رو میفهمم!! این روزا دلم خیلی گرفته.. ای کاش میشد...
تا اطلاع ثانوی طعطیل است"ولی بر میگردم"ناراحت نباشین![]()
سلام.عيد سعيد فطر رو به همه ي شما عزيزان تبريك ميگويم.
- به شما تبریک می گم! شما ماه رو دیدید.! عید سعید فطر مبارک.. حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد..! ستاد روحیه دهی به روزه داران
- سلام میتونی چشماتو ببندی و منو تو ذهنت تصور کنی ؟
.
.
.
.
.
.
تونستی؟ به شما تبرک میگم شما ماه رو رویت کردید عید فطر مبارک. ![]()
در صورتیکه تاریخ تولد شما در :
• بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است
• بین 12 دی ماه تا21 دی ماه باشد شما نارنجی هستید
• بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید
• بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید
• بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید
• بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید
• بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید
• بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما کبودی رنگ هستید
• بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیمویی هستید
• اول فروردین ماه باشد سیاه هستید
• بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید
• بین 12 تا 21 فروردین باشد شما سرمه ای است
• بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید
• بین یکم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید
• بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید
• بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید
• بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید
• بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاکستری هستید
• بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید
• سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاکستری است
• بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید
• بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید
• بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید
• بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید
• بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید
• بین 23 مرداد تا یکم شهریور باشد شما سبز هستید
• بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید
• بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما کبود رنگ هستید
• بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید
• متولدین یکم مهر ماه زیتونی هستند
• بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید
• بین 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه ای دارید
• بین 22 مهر ماه تا یکم آبان ماه شما نقره ای هستید
• بین 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفید هستید
• بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائی است
• بین یکم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید
• بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاکستری هستید
• بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائی رنگ هستید
• متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند
معنی رنگهادر ادامه ی مطلب:
ادامه مطلب
دانلــــود فرمت WMV برای کامپیوتر ۷۰۰kb | دانـــلود فرمت 3GP برای موبایل ۱.۵mb
ش.ن.۱:دیگه از این به بعد کمتر آپ میکنم.آخه دیگه حال و حوصله ندارم
ش.ن۲:برای این آپم کسی رو خبر نکردم.دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید![]()
سلام به همه ي دوستان،آشنايان،رفيقان،مهربانان،جوانان،كودكان،بزرگان،عزيزان و....
ببخشيد كه دير اومدم.آخه نميدونم از چي آپ كنم
حالا اومدم با يه آپ مختلف
اين تقريبا يه جور خاطره هست![]()
ديروز با احل منزل(خودم،مامانم،بابا و خواهرم
)داشتيم بازي ميكرديم(بازي بچه گانه نبوداا)![]()
خلاصه بازي شروع شد و كم كم داشت به هيجانش نزديك ميشد
مامانم اول بود و منم دوم.
نكته:اينو بايد بگم كه من هميشه تو بازي ها بدشانس بودم و هميشه ي خدا آخر ميشدم![]()
خب ادامه:
نكته2:بازي منچ بود![]()
بالاخره خواهرم با كلي زحمت اولين حركتش را كرد و گاز رو گرفت
و از مامي و بابا جلو زد.
خدا رو شكر تا من خيلي فاصله داشت![]()

http://www.nedashariati.blogfa.com/
این آدرس وب آجی ندا
هستش.خواهش میشود حتما بهش سر بزنید.![]()
پيام بازرگاني رو براي استراحت گذاشتم
خوب بود؟
اين ديگه اواخر داستانه(خوشحال شدين؟)![]()
همه تمام مهره هامون تو بود بجز 1 دونه
خيلي حساس شده بود
من و مامانم يكي ميخواستيم و پدرم3 تا.
خواهرم بايد تازه مهره ي آخرشو وسط مياورد![]()
از شانس بد هميشگيم 6 رو آورد و منو بالاخره زد.
كلي حرس خوردم گفتم لابد شانس بدم دوباره برگشت![]()
وقتي كه منو زد بلافاصله 6 رو آوردم و كلي انرژي گرفتم
(خواهرم بعد از اين كه منو زد پدرم رو هم زد
)
تو راهم كه داشتم ميرفتم مامانمو هم زدم
بعد از اون مثل كساني كه در جام جهاني پيوروز شدن به سمت پايان مسابقه ميرفتم.كه يهو ديدم خواهرم پشتمه
شدم مثل لشكر شكست خورده.
ولي انگار شانسم رو كرده بود و....
اول شدممممم
از خوشحال جيغ ميكشيدم.كم مونده بود داد همسايه هامون دربياد![]()
خب ديگه اميدوارم خوشتون اومده باشه.فعلا![]()
پايان
شادي نوشت.1:الان كه فكر ميكنم چه قدر بي مزه بود خاطرم![]()
ش.ن.2:ولي بدم نبودااا![]()
ش.ن.3:بدون نظر بيرو نريداااا
ش.ن.4:ممنون كه اومدين![]()
ش.ن.۵:نظرتون درباره ی قالبم چیه؟
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند
- حضرت عزرائیل رو دید و پرسید: آیا وقت من تمام است؟
- حضرت عزرائیل گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)- جمع و جور کردن شکم . فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!! از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.
بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با حضرت عزرائیل روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
حضرت عزرائیل جواب داد : اِ (e!) شماییییییید؟؟؟ نشناختمتون !!!![]()
نتیجه اخلاقی: کاری نکنید عزارییل یهو اشتباه بگیره و نشناستتون!!![]()
یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت:
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.![]()
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.![]()
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میآرم!![]()
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد.![]()
من هم بیمعطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر،
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!![]()
خیلی ترسیدم.

داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم.
ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. اون موقع یهو، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.![]()
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.![]()
![]()
![]()
خطای چشم خیلی باحال:روی دو دکمه Ctri و A همزمان فشار بیاورید ببینید چی می شه!!!


این واقعا گوجه هست؟؟؟؟!!!!؟![]()


ادامه مطلب
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: "آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!"
ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت! استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود!"
حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد...
تقریبا یک هفته از آن قضیه گذشت تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد. آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود.
او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صدای بلند گفت: "آری، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود!"
همان طور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد. مدیر که وقت را مناسب دید، خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه به ناچار گفت: "راستش دوستان، هر چه فکر می کنم، نمی تونم به خاطر بیارم آن خانم که بود!"
نتیجه اخلاقی:
ادامه مطلب
پسر بچه نه ساله اي تصميم گرفت جودو ياد بگيرد . پسر دست چپش را دريک حادثه از دست داده بود ولي جودو را خيلي دوست داشت به همين دليل پدرش او را نزد استاد جودوي ژاپني معروفي برد و از او خواست تا به پسرش تعليم دهد .
استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمي دانست چرا استاد در اين مدت فقط يک فن را به او ياد مي دهد . يک روز نزد استاد رفت و با اداي احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بيشتري ياد نمي دهيد ؟"
استاد لبخندي زد و گفت : " همين يک حرکت براي تو کافي است ."
پسر جوابش را نگرفت ولي باز به تمرينش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولين مسابقه برد . پسر در اولين مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پيروزي بسيار شاد بودند ، بشدت تشويقش مي کردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهايي رسيد . حريف او يک پسر قوي هيکل بود که همه را با يک ضربه شکست داده بود . پسر مي ترسيد با او روبرو شود ولي استاد به او اطمينان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حريف يک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمين افتاد و از درد به خود پيچيد . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولي استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه بايد ادامه يابد ."
پس از اين دو حريف باز رو در روي هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در يک لحظه حريف اشتباهي کرد و پسر با قدرت او را به زمين کوبيد و برنده شد!
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسيد : " استاد من چگونه حريف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "
استاد با خونسردي گفت : " ضعف تو باعث پيروزي ات شد ! وقتي تو آن فن هميشگي را با قدرت روي حريف انجام دادي تنها راه مقابله با تو اين بود که دست چپ تو را بگيرد در حالي که تو دست چپ نداشتي . "![]()
اومدم يه چيزي بذارم،چيزي به فكرم نرسيد...
گفتم يه چند تا عكس بذام.
اگه دوست دارين برين تو ادامه مطلب ببينيد.
راستي از دوستاني كه توي اين مدت ميومدن و
اين وب رو سوت و كور نذاشتن ممنونم به خصوص:
هيواجونم،زهرا،آتوسا جون،آيلين و يوسف و "برادران پسرشجاع"و به طور كلي همه ي دوستان![]()
![]()
ادامه مطلب
چشمهايتان را باز ميكنيد. متوجه ميشويد در بيمارستان هستيد. پاها و دستهايتان را بررسي ميكنيد. خوشحال ميشويد كه بدنتان را گچ نگرفتهاند و سالم هستيد.. دكمه زنگ كنار تخت را فشار ميدهيد. چند ثانيه بعد پرستار وارد اتاق ميشود و سلام ميكند. به او ميگوييد، گوشي موبايلتان را ميخواهيد. از اينكه به خاطر يك تصادف كوچك در بيمارستان بستري شدهايد و از كارهايتان عقب ماندهايد، عصباني هستيد. پرستار، موبايل را ميآورد. دكمه آن را ميزنيد، اما روشن نميشود. مطمئن ميشويد باترياش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار ميدهيد. پرستار ميآيد.
«ببخشيد! من موبايلم شارژ نداره. ميشه لطفا يه شارژر براش بياريد»؟
«متاسفم. شارژر اين مدل گوشي رو نداريم».
«يعني بين همكاراتون كسي شارژر فيش كوچك نوكيا نداره»؟ ....
ادامه مطلب
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
اگر روزی دشمن پیدا کردی
بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی*
اگر روزی تهدیدت کردند
بدان در برابرت ناتوانند *
اگر روزی خیانت دیدی
بدان قیمتت بالاست *
اگر روزی ترکت کردند
بدان با تو بودن لیاقت میخواهد*
یه چند روزی بود هیچی ننوشته بودم.
راستشو بخواین خودم هم خسته شده بودم.
گفتم یه چیزی بنویسم...میدونم چرت و پرته ولی بهتر از هیچی![]()
ادامه مطلب
راستش این اخرین پست توی این ماهه.وای..... چون دیگه امتحانا ....و درسا...... و همینجور چیزا داره شروع می شه...
و اومدم خداحافظی کنم. ولی باید نظر بدین بازم"لطفا".
فعلا خداحافظ
.....
تواضع بی جا اخرین حد تکبر است.
﴿﴿﴿ لابریور ﴾﴾﴾
آنکه بیش از اندازه محتاط است بسیار کم کار می کند
﴿﴿﴿شیللر﴾﴾﴾
اگر به کسی اعتماد نداری از او بپرهیز
﴿﴿﴿ ناپلئون ﴾﴾﴾
در دنیا تنها کسی موفق می شود که به انتظار دیگران ننشیند و همه چیز را از خود بخواهد.
﴿﴿﴿شیللر﴾﴾﴾
برای پیروزی در زندگی، زندگی کن! بی شک بدان دست خواهی یافت.
﴿﴿﴿ وست لیگ ﴾﴾﴾
کسی که فقط یک دین را می شناسد دین دار نیست
﴿﴿﴿ مولر ﴾﴾﴾
انسان مانند رودخانه ای است هر چه عمیق تر باشد، آرامتر است.
﴿﴿﴿ منتسکیو ﴾﴾﴾
چه خبر ازچهارشنبه سوری
(چهار شنبه سوزی!)
هه هه هه
براتون عکس گذاشتم.
برین تو ادامه مطلب![]()
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |

















